جهان شیشه ای (پارت 4)
در کثری از ثانیه دور تا دور مارو آب فرا گرفت. راننده یک دکمه ای رو کنار فرمون فشار داد که ماشین تغییر کاربری پیدا کرد و شکل و شمایلش عوض شد. بدنه اون از رنگ زرد به رنگ سفیر تغییر کرد و لاستیک های اون به سمت داخل ماشین جمع شدند و چراغ های جلوی ماشین به یک چراغ تبدیل شد و یک موتور بزرگ با پره های تیز به انتهای ماشین اضافه شد و خلاصه شبیه یک زیردریایی پیشرفته شدیم.
کنار هر صندلی یک ماسک عجیب وجود داشت که کل صورت رو فرا می گرفت. از راننده پرسیدم: اونا چی هستن؟ گفت: اونا ماسک اکسیژن هستن، بدون اینا اون پایین یک دقیقه هم دوام نمیاری.
کم کم داشتیم به عمق دران سان نزدیک می شدیم که مرد مرموز دکمه ای رو روی ساعتش فشار داد و گفت: ما نزدیکیم داریم میرسیم. بهش گفتم: نمی خوای خودتو معرفی کنی؟ به کی گفتی داریم میرسیم؟ گفت: من مامور 234 هستم. گفتم: مامور 234 چیه؟ اسمته؟ گفت من برای سازمان کار می کنم. گفتم: سازمان چی؟ گفت: خودت می فهمی.
!یه دفعه گوشم صوت کشید و یه صدای گنگ و مبهمی به صورت خش داری اسمم رو صدا زد و گفت: medy . نمی دونم کی بود! اصلا اسمم رو از کجا میدونه؟
مامور 234 وقتی حالم رو دید یه بطری آب بهم داد و گفت: خوبی؟ که منم جواب خاصی بهش ندادم. یه قلپ آب خوردم و حالم بهتر شد.
دیگه داشتیم به کف دران سان میرسیدیم. یک برامدگی های بزرگ روی زمین دیدم، اول احساس کردم که کوه هستن مثل جهان خودمون، ولی نه، کوه نبودن بلکه ساختمون بودن با یه رنگ خاکستری طور و اینجور که به نظر می رسید از جنس سنگ بودن.
شاید واسطون سوال باشه که چرا این ساختمون سنگی رو به کوه تشبیه کردم! نه فقط به خاطر سنگی بودنش، بلکه به خاطر مثلث بودنش، یه مثلث صاف سه بعدی که هرچی به سمت بالا می رفت کوچکتر می شد. و حالا شاید براتون سوال بشه که از کجا فهمیدم که این مثلث بزرگ یه ساختمونه؟ به خاطر اینکه اون مثلث لایه لایه بود، یعنی هر چند متر یک خط فلزی اونو از طبقه قبلی جدا می کرد و هر طبقه هم دیواره آن از شیشه پوشیده شده بود.
اینجا خیلی با جهانی که ما توش زندگی می کنیم تفاوت داره. همچنان مشغول کم کردن ارتفاع بودیم که دیدیم یک سفینه بیضی شکل که دقیقا مثل همون ساختمون مثلثی بود داره بهمون نزدیک میشه، اولش ذوق کردم که ایول اونا به خوشامدگویی ما اومدن که ناگهان از چپ و راست سفینه دوتا موشک زد بیرون.
راننده سفینه در کثری از ثانیه چشماش یه قدری باز شد که مژه های بالای چشمش به ابروهاش رسید، سریع یک دکمه رو فشار داد که روش حرف N نوشته بود، فکر کنم به معنی نیترو بود، چون وقتی فشار داد همه ما مثل کتلت به قسمت تکیه گاه صندلی چسبیدیم. با سرعت 10 برابر داشتیم به سمت پایین حرکت می کردیم بلکه بتونیم از دست موشک ها فرار کنیم. 10 متر تا برخورد ما با زمین فاصله نمونده بود، یکی از موشک ها فقط چند متر تا برخورد با ما فاصله داشت که راننده در صدم ثانیه ای فرمون رو 180 درجه به سمت چپ چرخوند و از شر موشک اول خلاص شدیم، تا اومدم نفس عمیقی بکشم و خوشحالی کنم از نجات، موشک دوم از رو به رو به ما برخورد کرد و منفجر شد.
چشم هایم دیگر تار میدید ، در آب غوطه ور شدم و کاملا رها در حال حرکت به سمت عمق آب بودم، نوار نازکی از خون در آب در حال پخش شدن بود که از سر من نشئت گرفته بود، نفسم را در سینه حبس کردم، که دوباره آن صدای مبهم را شنیدم که اسمم را صدا میزد: medy... سرم درد گرفت که باعث شد چند حباب از دهانم خارج شود، چند ثانیه بعد نقش بر کف دران سان شدم، کل تنم درد می کرد، اما اگر همان جا همان گونه می ماندم یک دقیقه بیشتر دوام نمی آوردم( به خاطر کمبود اکسیژن). پس با اینکه کل تنم آش و لاش شده بود، بلند شدم و به دور و بر نگاه کردم. دیدم چند متر آن طرف تر راننده افتاده است. هیچ حرکتی نداشت، حتی حباب هم از دهان او خارج نمی شد. مثل اینکه مرده بود، چشمم به دست هاش افتاد، یه دونه از همون ماسک هایی که تو ماشین بود، دستش بود، سریع ماسک رو برداشتم و به صورتم زدم. ماسک به صورت دیجیتالی میزان اکسیژن موجود خودشو جلوی چشمی ماسک به نمایش می گذاشت. دورو اطراف رو گشتم تا مامور234 رو پیدا کنم. دیدم یه گوشه مامور 234 افتاده و داره جون میده، حباب های آخر بود که داشت از دهانش خارج می شد. سریع دورو اطراف رو چک کردم تا ببینم ماسکی پیدا می کنم تا برای اون ببرم یا نه، چشمم به ماشین داغون شدمون افتاد که هر قسمتش به یک طرف افتاده بود. فایده نداشت رفتم بالا سر مامور234 که لحظات آخر پیشش باشم. عمرش با گفتن این جمله به پایان رسید: از ساتراش ها فرار کن، اونا دشمن وازیش ها هستند. مثل اینکه اتفاق های عجیب پایان ندارند، وقتی مامور 234 مرد، یه چیز نورانی از دهانش خارج شد و با سرعت به سمت بالا حرکت کرد و یک چیز نورانی دیگر از سمت بالا دران سان داشت به سمت پایین می آمد، مثل اینکه آن چیز نورانی که از بالا میومد هم در درون انسان زیرشیشه مامور 234 بود، لحظه عجیبی بود، رسیدن روح انسان زیرو روی شیشه، این اولین انسانی است که میبینم به این مرحله می رسد، که فکر نمی کنم مرحله ای از این بالاتر وجود داشته باشد، لحظه تعالی پیدا کردن یک انسان...
مثل اینکه این صحنه رو فقط من ندیدم، می خواستم جنازه مامور 234 رو وردارم ببرم یک گوشه ای که یک دفعه دیدم یک سری افراد با لباس های هم شکل دارند به ما نزدیک می شوند، گفتم شاید دوست باشند، اما از لباس های زره ایشون و تنفگ های بزرگشون که در دست هاستند با اون کلاه های قرمزشون دوست به نظر نمیرسیدند. در حال گشتن به دور ماشین بودند که ببینند منشاء این نور از کجا بوده است که من سریع فلنگ رو بستم و فرار کردم. اصلا نمی دونستم به کدوم سمت دارم میرم و از چه چیزی فرار می کنم. در راه یک ناهمواری در سطح زمین قرار داشت که سعی کردم تا بالای آن بروم که هم خودم را از دست آن نیرو های زره پوش رها کنم و هم ببینم چه بلایی سر مامور234 اومده. از اون بالای که بودم داشتم به پایین نگاه میکردم و اتفاق هارو رسد میکرم. دیدم اون ارتش زره پوش جنازه مامور 234 رو ورداشتن و با خودشون بردن. و بعد وقتی دیدن چیز دیگه ای دستگیرشون نمیشه همشون یه جا جمع شدند و یک سفینه از همون هایی که به ما موشک زد اومد و قسمت عقبش باز شد و نیرو ها سوار اون شدن.
سفینه آماده بلند شدن شد و حرکت کرد به سمت بالا. چند متری بالا رفت و دوباره در عقبش باز شد و نیرو ها پریدن بیرون، کفششون یه چیزی مثل فن داشت که آب رو میچرخوند و باعث می شد اونا به سمت بالا حرکت کنند. انقدر بالا رفتن که به مرز بین جهان ما و دران سان رسیدند، که اکثر اون انسان های زندانی تو اون منطقه قرار داشتند، نیرو ها چیدمان شدند و به سمت افراد زندانی نشونه رفتند.
حالا فهمیدم منظورش از ساتراش ها و وازیش ها چی بود. پس این افرادی که زیر شیشه زندانی هستند وازیش ها هستند و اسم اون ارتش زره پوش با اون کلاه های قرمزشون که ماشین مارو پکوندند، ساتراش ها هستند.
منتظر موندم تا ببینم چه بلایی سر اون وازیش های بدبخت میاد. دیدم ساتراش ها به صورت همزمان دستشون رو به سمت ماشه تفنگ بردند و ناگهان از تفنگ های آنها قلاب هایی یه سمت وازیش ها پرتاب شد که در انتهای آن طنابی وصل بود. قلاب ها رفتند و پای وازیش ها را به چنگ درآوردند، بعد از ساتراش ها دکمه ای را بر روی تفنگ خود فشردند که گمان کنم دکمه وصل کردن برق به طناب قلاب بود، چراکه وقتی آن دکمه را فشار دادند وازیش ها مثل مار گزیده به خود میپیچیدند. اما این پایان کار نبود بلکه ساتراش ها با فشردن دکمه ای دیگر دستور جمع شدن طناب را به تفنگ هایشان دادند و این مظلومانه ترین حالتی بود که میشد برای وازیش ها در نظر گرفت. چون دیگر بدبختی آنها یکی دوتا نبود، از طرفی خفگی بود که هر لحظه برای آنها حاکم بود، از طرف دیگر برقی بود که به آنها متصل بود و تازه طنابی که سعی داشت آنها را به سمت پایین بکشد. ولی با این حال باز هم استقامت وازیش ها باهم یکسان نبود، چون من میدیدم بسیاری از آنها همچنان در حال تلاش هستند و البته تعداد قابل توجهی هم دست از تلاش برداشته بودند.
مشغول تماشای ساتراش ها بودم که یکی از آنها توجه من را به خودش جلب کرد، فردی که در انتهای صف ساتراش ها وایساده بود که لباس های آویزونی داشت و تفتگش هم با بقیه فرق داشت، زمانی که فرمانده ارتش ساتراش ها، فرمان شلیک را داد و ساتراش ها قلاب های خودشون رو به سمت وازیش ها پرتاب کردن این نیرو پشمک تفنگ اشتباهی ور ورداشته بود و به جای قلاب، گلوله تفنگ به وازیش ها شلیک کرد، منتظر مرگ اون وازیش بودم که در کمال ناباوردی دیدم گلوله از اون وازیش در شد...
فهمیدید چی شد؟؟؟ وازیش ها این پایین نمی میرند، همچی بستگی به اون انسان بالای شیشه داره، این وازیش ها فقط اسیر هستن، به خاطر همین هم بود که وقتی مامور 234 مرد اون اتفاق افتاد. پس وازیش منم درسته زیرم نبود ولی اینو میدونم که نمرده... اون همینجا این پایینه، اما اینکه کجاست؟ و چرا وقتی تو جهان خودمون بودم زیرم نبود رو نمیدونم.
ذهنم به شدت درگیر این سوال ها شده بود که ناگهان گرمی دستی رو روی شونه ام حس کردم...