از یهود تا صهیونیسم (پارت آخر)

علیرضا بیگدلی
سه شنبه بیست و نهم مهر ۱۴۰۴، 3:8

در دوران قیمومت بریتانیا بر فلسطین (۱۹۲۰ تا ۱۹۴۸)، موج‌های مهاجرت یهودیان با حمایت لندن افزایش یافت.

اعراب اعتراض کردند، شورش‌های خونینی رخ داد (مثل شورش بزرگ ۱۹۳۶–۱۹۳۹)، ولی بریتانیا در عمل از مهاجران یهودی محافظت می‌کرد.

هم‌زمان، لابی‌های صهیونیستی در اروپا و آمریکا قدرت گرفتند، مخصوصاً بعد از فاجعه‌ی هولوکاست در جنگ جهانی دوم.

در ۱۹۴۷، سازمان ملل طرح تقسیم فلسطین را تصویب کرد:

یه بخش برای اعراب، یه بخش برای یهودیان، و اورشلیم بین‌المللی.

اعراب این طرح را رد کردند، چون ۵۵٪ از سرزمین به جمعیتی داده می‌شد که تنها یک‌سوم کل جمعیت بودند.

در ۱۹۴۸، بریتانیا عقب‌نشینی کرد و صهیونیست‌ها بلافاصله دولت اسرائیل را اعلام کردند.

ایالات متحده تنها چند دقیقه بعد آن را به رسمیت شناخت — این نشانه‌ی آغاز پیوستگی استراتژیک اسرائیل و آمریکا بود.

در دهه‌های بعد، اسرائیل تبدیل شد به پایگاه غرب در خاورمیانه:

از نظر نظامی، با حمایت مستقیم آمریکا و فرانسه تقویت شد.

از نظر فناوری، سلاح هسته‌ای با همکاری فرانسه ساخت.

از نظر سیاسی، نقش «سنگر دموکراسی در میان اعراب مسلمان» را برای غرب بازی کرد.

در مقابل، بیشتر کشورهای عربی (مثل مصر، سوریه و عراق) به اردوگاه شوروی نزدیک شدند.

پس اسرائیل عملاً متحد طبیعی آمریکا در منطقه شد.

بنابراین:

صهیونیسم اول یه جنبش نجات قومی بود،

بعد به پروژه‌ای استعماری–سیاسی پیوست،

و امروز تبدیل شده به شبکه‌ای جهانی از نفوذ سیاسی، رسانه‌ای و اقتصادی که هدفش حفظ اسرائیل به‌عنوان مرکز هویت یهودی در جهان است.

تمدن غربِ مدرن، با اینکه سکولار شد، ولی ریشه‌های فکری و اخلاقیش از کتاب مقدس (تورات و انجیل) میاد.

اروپایی‌ها از قرون وسطی تا رنسانس خودشون رو وارث «قوم برگزیده‌ی خدا» می‌دونستن.

در نتیجه، یهودیت و روایت‌های توراتی بخش جدایی‌ناپذیر ناخودآگاه فرهنگی غرب شدن.

از دید مسیحیان غربی، ظهور دوباره قوم یهود در سرزمین مقدس، نشانه‌ی تحقق پیش‌گویی‌های کتاب مقدسه — یعنی تحقق وعده‌ی الهی و نزدیک شدن به آخرالزمان.

پس حمایت از بازگشت یهودیان برای بخشی از مسیحیت غربی (به‌ویژه پروتستان‌های انجیلی) یک باور مذهبیه، نه فقط سیاسی.

در دوران رنسانس و روشنگری، غرب خودش را از قید کلیسا آزاد کرد، اما در عوض، جای «خدا» را انسان و خرد انسانی گرفت.

با این حال، مفهوم «برگزیدگی» در ناخودآگاهش باقی ماند:

اروپا خودش را قوم جدیدی می‌دید که مأمور «تمدن‌سازی» و «هدایت جهان» است — درست مثل بنی‌اسرائیل در تورات.

در واقع، غرب مدرن ناخودآگاه تورات را سکولار کرد:

به‌جای خدا، «پیشرفت» را گذاشت،

به‌جای سرزمین مقدس، «جهان مدرن» را،

و به‌جای قوم برگزیده، «ملت‌های اروپایی سفیدپوست» را.

به همین خاطر، وقتی در قرن ۱۹ صهیونیسم ظهور کرد، غرب حس کرد این جنبش ادامه‌ی طبیعی همان «روایت تاریخی خودش» است.

در تورات، بنی‌اسرائیل از سرزمین مصر خارج می‌شوند و «سرزمین موعود» را تصرف می‌کنند — سرزمینی که پیش‌تر در اختیار اقوام دیگر بود.

در استعمار مدرن، اروپایی‌ها دقیقاً همین کار را کردند:

از اروپا بیرون آمدند، سرزمین‌های دیگر را فتح کردند، و گفتند «ما تمدن را برای اقوام وحشی می‌آوریم».

صهیونیسم از نگاه استعمارگران غربی، نوعی استعمار موجه مذهبی بود: بازگشت قوم متمدن به سرزمین خودشان، نه اشغال.

به همین دلیل، استعمارگران اروپایی (به‌ویژه بریتانیا و بعدها آمریکا) با این ذهنیت از آن حمایت کردند.

در ذهن آمریکایی، خودش هم «قوم برگزیده‌ای» است که از ظلم فرار کرد (اروپای قدیم)، به سرزمینی نو رسید (آمریکا)، و تمدنی جدید ساخت.

پس وقتی صهیونیست‌ها همان روایت را درباره‌ی فلسطین تکرار کردند، آمریکایی‌ها آن را بازتاب خودشان دیدند.

به همین دلیل، رابطه‌ی آمریکا و اسرائیل فقط استراتژیک نیست؛ هویتی است.

هر دو خودشان را ملت‌های برگزیده‌ی خدا در سرزمین موعود می‌دانند.

اگر خلاصه کنیم، صهیونیسم و تمدن غرب جدید هر دو از یک ریشه می‌آیند:

ایمان به برگزیدگی قومی یا فرهنگی،

حق الهی یا تاریخی برای تصرف زمین،

و باور به مأموریت تمدن‌ساز.

به همین دلیل، حتی اگر امروز غرب سکولار باشد، در عمق ذهنش هنوز روایت دینی و اسطوره‌ای تورات زنده است، و اسرائیل برایش حکم «تجسم مادی آن اسطوره» را دارد.

آمارگیر وبلاگ

© ناسوت