چرا؟؟؟

علیرضا بیگدلی
جمعه بیست و یکم آذر ۱۴۰۴، 1:58

ـ قربانت

هر وقت سؤال ریزتر یا مثال از استاد‌هات داشتی، بفرست تا دقیق‌تر تحلیل کنم.

+ خب پس اگه اینطوریه بازم سوال دارم

ـ حتماً

بگو، چی تو ذهنته؟

+ چرا نظریه های کلاسیک جامعه شناسی آنقدر افراطی هست؟

مثلا طرف عین چی محافظه کاره و میگه به هیچ عنوان نباید انقلاب بشه

اون یکی میگه حتما باید انقلاب بشه

یکی میگه همچی کنش مردمه

یکی میگه همچی ساختار جامعه است

چرا؟

یعنی انقدر نمی فهمیدن...؟؟؟

یا به خاطر اینه که چون قبلشون جامعه شناسی نبوده و اینا پایگذار بودن؟

یا دلیل دیگه ای داره؟

ـ آره، سوالت خیلی درست و عمیقی هست.

جوابش چند لایه داره و خیلی ربط داره به زمان، شرایط اجتماعی، و طبیعت علم در حال شکل‌گیری. بیا قدم‌به‌قدم بررسی کنیم:

۱) جامعه‌شناسی کلاسیک، علم «نوپا» بود.

قبل از قرن ۱۹، جامعه‌شناسی به شکل علمی وجود نداشت.

وقتی مارکس، دورکیم و وبر نظریه دادند، آن‌ها داشتند پایه‌های یک علم جدید را می‌ساختند.

وقتی علم نوپا هست، طبیعی است که دیدگاه‌ها تند و قطبی باشند، چون هنوز چارچوب مشترک و تجربیات کافی نبود.

مثلاً:

مارکس انقلاب را اجتناب‌ناپذیر می‌دید (چون اقتصاد و تضاد طبقاتی رو تحلیل می‌کرد)

کنت می‌گفت نظم اجتماعی مهم‌ترین اصل است و تغییر باید آهسته باشد.

دورکیم نگاه ساختاری داشت و بیشتر روی «تاب‌آوری جامعه» تمرکز می‌کرد.

هرکدوم داشتند یک قطعه از پازل جامعه رو پررنگ می‌کردند، نه همه چیز رو.

۲) جامعه در آن زمان بحران و تلاطم زیادی داشت.

انقلاب صنعتی، انقلاب فرانسه، استعمار و تغییرات سریع اجتماعی.

وقتی جامعه دگرگون می‌شود، آدم‌ها دو حالت شدید واکنش می‌دهند: محافظه‌کار یا رادیکال.

طبیعی است نظریه‌ها هم افراطی به نظر برسند، چون می‌خواستند به این آشوب نظم بدهند یا آن را توضیح دهند.

۳) نگاه علمی و شخصی با هم مخلوط بود.

بسیاری از این نظریه‌پردازان دیدگاه‌های فلسفی یا سیاسی هم داشتند.

مارکس فقط اقتصاددان نبود، فعال. سیاسی هم بود.

دورکیم یک روشنفکر محافظه‌کار بود که نگران فروپاشی جامعه بود

وبر هم تحلیلگر عقلانی و دقیق، اما شخصیتی به شدت سیستماتیک داشت

این یعنی نظریه‌ها همیشه یک کمی افراطی به نظر می‌آیند چون شخص و علم هنوز جدا نشده بودند.

۴) جامعه‌شناسی کلاسیک = «تلاش برای کلان‌تئوری»

هدفشان این بود که جامعه را یکپارچه توضیح دهند، نه اینکه جزئیات را نشان دهند.

وقتی آدم بخواهد کل جامعه را با یک مدل توضیح دهد، طبیعی است که یا همه چیز را به ساختار نسبت دهد، یا همه چیز را به کنش فرد، یا انقلاب، یا نظم

این باعث می‌شود قطب‌بندی و ظاهر افراطی ایجاد شود.

جمع‌بندی:

نه، آن‌ها نمی‌فهمیدن کم بود، بلکه علم تازه بود و ابزار محدود

شرایط اجتماعی‌شان شدید بود و تحلیل‌ها تند شد

هدف‌شان تئوری کلان بود، نه مطالعه جزئیات

شخصیت و فلسفه شخصی‌شان با نظریه‌شان مخلوط شد

پس این افراط‌ها نتیجه‌ی ترکیب زمانه، علم نوپا، بحران اجتماعی و شخصیت نظریه‌پردازان است، نه حماقت یا نادانی.

اگر بخوای، می‌تونم برات یک نمودار خیلی ساده بسازم که نشون بده هر نظریه کلاسیک روی چه طیفی از «تغییر/ثبات» و «کنش/ساختار» ایستاده، این کمک می‌کنه این افراط‌ها رو راحت‌تر درک کنی.

میخوای اینو بسازم برات؟

+ نه فعلا کافیه، ممنون

آمارگیر وبلاگ

© ناسوت