اولین بارها...
اولین بارها ساده نیستند؛
رد میاندازند.
در حافظه میمانند و گاهی مسیر یک عمر را کج یا راست میکنند.
اولین قدم به مدرسه،
اولین دوستی،
اولین مواجهه با الفبا؛
همهشان لحظههاییاند که ذهن هنوز خام است و دل هنوز آمادهی باور.
کسی که برای نخستینبار با یک معنا روبهرو میشود،
درونش پر از اشتیاقی ناپیداست؛
کنجکاویِ زلالی که اگر درست لمس شود، میتواند شوق فهمیدن را برای همیشه روشن نگه دارد.
اینجاست که معلم، فقط معلم نیست؛
نگهبانِ اولین برخوردهاست.
او همان جایی ایستاده که ذهن دانشآموز برای اولین بار در را باز میکند.
و آیا مسئولیتی از این سنگینتر میشود؟
و وای بر آن معلمی که خستگی، بیحوصلگی، حقوق کم یا هر بهانهی دیگری را برمیدارد و با آن، نخستین تصویر یک مفهوم را در ذهن دانشآموز مخدوش میکند.
مفهومی که شاید دیگر هرگز فرصتی برای ترمیم نداشته باشد.
این، ظلم است؛
ظلمی آرام، بیصدا و عمیق.
اینکه چون خودِ معلم یک موضوع را هزار بار گفته و شنیده،
گمان کند حق دارد آن را بیجان، بیروح و بیمسئولیت منتقل کند.
اگر توان گفتن ندارد، باید کنار برود؛
نه اینکه ذهنهای تازه را قربانی فرسودگیِ خودش کند.
اما درد فقط به کلاس ختم نمیشود.
کتابها نیز، آنجا که باید دست دانشآموز را بگیرند،
اغلب او را با متنهایی خشک، سرد و بینفس تنها میگذارند.
بهترین فرصتِ تأثیرگذاری—تازگیِ اولین مواجهه—
در همان سطرها دفن میشود.
و آنان که مسبب این وضعیتاند،
آنان که کوتاهی کردهاند یا بیتفاوت گذشتهاند،
روزی ناگزیرند در برابر این سؤال بایستند:
با اولین بارهای این نسل، چه کردید؟
📝@Nasut84